سیری در نهج البلاغه (موعظه و حکمت)

عمده ترین بخشهاى نهج البلاغه
از مجموع ۲۳۹ قطعه اى که سید رضى تحت عنوان ( خطب) جمع کرده است (هر چند همه آنها خطبه نیست ) ۸۶ خطبه موعظه است و یا لااقل مشتمل بر یک سلسله مواعظ است و البته بعضى از آنها مفصل و طولانى است نظیر خطبه ,۱۷۴ که با جمله ( انتفعوا ببیان الله) آغاز مى شود و خطبه القاصعه کهطولانى ترین خطب نهج البلاغه است و خطبه ۱۹۱ ( خطبه المتقین ) .
از مجموع ۷۹ قطعه اى که تحت عنوان ( کتب) ( نامه ها ) گرد آوردهاست ( هر چند همه آنها نامه نیست ) ۲۵ نامه تماما موعظه است و یامتضمن جمله هائى در نصیحت و اندرز و موعظه و برخى از آنها مفصل و طولانىاست مانند نامه ۳۱ که اندرزنامه آنحضرت است به فرزند عزیزش اماممجتبى ( ع ) و پس از فرمان معروف آن حضرت به مالک اشتر طولانى تریننامه ها است و دیگر نامه ۴۵ که همان نامه معروف آن حضرت است به (عثمان بن حنیف) و الى بصره از طرف حکومت امام .

عناصر موعظه اى نهج البلاغه
عناصر موعظه اى نهج البلاغه مختلف و متنوع است, پرهیز از ظلم و تبعیض , ترغیب به احسان و محبت و دستگیرى از مظلومان و حمایت ضعفا , ترغیب به استقامت و قوت و شجاعت , ترغیب به وحدت و اتفاق و ترک اختلاف , دعوت بهعبرت از تاریخ , دعوت به تفکر و تذکر و محاسبه و مراقبه , یادآورىگذشت سریع عمر , یادآورى مرگ و شدائد سکرات و عوالم بعد از مرگ ,یادآورى اهوال قیامت از جمله عناصرى است که در مواعظ نهج البلاغه بدانهاتوجه شده است .

بامنطق على آشنا شویم
براى اینکه نهج البلاغه را از این نظر بشناسیم , به عبارت دیگر براىاینکه على ( ع ) را در کرسى وعظ و اندرز بشناسیم , و براى اینکه با مکتب موعظه اى آن حضرت آشنا گردیم و عملا از آن منبع سرشار بهره مند شویم , کافىنیست که صرفا عناصر و موضوعاتى که على ( ع ) در سخنان خود طرح کردهشماره کنیم , کافى نیست که مثلا بگوئیم على درباره تقوا , توکل و زهد سخنگفته است , بلکه باید ببینیم مفهوم خاص آن حضرت از این معانى چه بوده؟ و فلسفه خاص تربیتى او در مورد تهذیب انسانها و شوق آنها به پاکى و طهارت و آزادى معنوى و نجات ازاسارت چه بوده است ؟
این کلمات , کلمات رائجى است که در زبان عموم خاصه آنان که چهرهاندرزگو به خود مى گیرند جارى است , اما منظور همه افراد از این کلمات یکسان نیست , گاهى مفهومهاى افراد از این کلمات در جهتهاى متضاد است وطبعا نتیجه گیریهاى متضاد از آنها مى شود .
از اینرو لازم است اندکى به تفصیل درباره این عناصر از نظر مکتب خاصعلى ( ع ) گفتگو کنیم . سخن خود را از تقوا آغاز مى کنیم :

تقوا :
تقوا از رائجترین کلمات نهج البلاغه است . در کمتر کتابى مانند نهجالبلاغه بر عنصر تقوا تکیه شده است , و در نهج البلاغه به کمتر معنى ومفهومى به اندازه تقوا , عنایت شده است . تقوا چیست ؟
معمولا چنین فرض مى شود که تقوا یعنى ( پرهیز کارى) و به عبارت دیگرتقوا یعنى یک روش عملى منفى , هر چه اجتنابکارى و پرهیزکارى و کنارهگیرى بیشتر باشد تقوا کاملتر است .
طبق این تفسیر اولا تقوا مفهومى است که از مرحله عمل انتزاع مى شود ,ثانیا روشى است منفى , ثالثا هر اندازه جنبه منفى شدیدتر باشد تقواکاملتر است .
به همین جهت متظاهران به تقوا براى اینکه کوچک – ترین خدشه اى بر تقواى آنها وارد نیاید از سیاه و سفید , تر و خشک , گرمو سرد , اجتناب مى کنند و از هر نوع مداخله اى در هر نوع کارى پرهیزمى نمایند .
شک نیست که اصل پرهیز و اجتناب یکى از اصول زندگى سالم بشر است ,در زندگى سالم نفى و اثبات , سلب و ایجاب , ترک و فعل , اعراض وتوجه توام است .
با نفى و سلب است که مى توان به اثبات و ایجاب رسید , و با ترک واعراض مى توان به فعل و توجه تحقق بخشید .
کلمه توحید یعنى کلمه لااله الاالله مجموعا نفیى است و اثباتى , بدوننفى ماسوا , دم از توحید زدن ناممکن است . اینست که عصیان و تسلیم ,کفر و ایمان قرین یکدیگرند , یعنى هر تسلیمى متضمن عصیانى و هر ایمانىمشتمل بر کفرى و هر ایجاب و اثبات مستلزم سلب و نفیى است ( فمنیکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقى) .
اما اولا : پرهیزها و نفیها و سلبها و عصیانها و کفرها در حدود ( تضاد) ها است , پرهیز از ضدى براى عبور به ضد دیگر است , بریدن از یکىمقدمه پیوند با دیگرى است .
از اینرو پرهیزهاى سالم و مفید , هم جهت و هدف دارد و هم محدود است به حدود معین . پس یک روش عملى کورکورانه که نه جهت و هدفى دارد و نهمحدود به حدى است , قابل دفاع و تقدیس نیست .
ثانیا : مفهوم تقوا در نهج البلاغه مرادف با مفهوم پرهیز حتى به مفهوممنطقى آن نیست , تقوا در نهج البلاغه نیروئى است روحانى که بر اثرتمرینهاى زیاد پدید مىآید و پرهیزهاى معقول و منطقى از یک طرف سبب ومقدمه پدید آمدن این حالت روحانى است . و از طرف دیگر , معلول و نتیجهآن است و از لوازم آن به شمار مى رود .
این حالت , روح را نیرومند و شاداب مى کند و به آن مصونیت مى دهد ,انسانى که از این نیرو بى بهره باشد اگر بخواهد خود را از گناهان مصون ومحفوظ بدارد چاره اى ندارد جز اینکه خود را از موجبات گناه دور نگهدارد ,و چون همواره موجبات گناه در محیط اجتماعى وجود دارد , ناچار است ازمحیط کنار بکشد و انزوا و گوشه گیرى اختیار کند .
مطابق این منطق یا باید متقى و پرهیزکار بود و از محیط کناره گیرى کردو یا باید وارد محیط شد و تقوا را بوسید و کنارى گذاشت . طبق این منطقهر چه افراد اجتنابکارتر و منزوى تر شوند جلوه تقوائى بیشترى در نظر مردمعوام پیدا مى کنند .
اما اگر نیروى روحانى تقوا در روح فردى پیدا شد ضرورتى ندارد که محیطرا رها کند , بدون رها کردن محیط خود را پاک و منزه نگه مى دارد .
دسته اول مانند کسانى هستند که براى پرهیز از آلودگى به یک بیمارىمسرى , به دامنه کوهى پناه مى – برند و دسته دوم مانند کسانى هستند که با تزریق نوعى واکسن , در خود ,مصونیت به وجود مىآورند , و نه تنها ضرورتى نمى بینند که از شهر خارج واز تماس با مردم پرهیز کنند , بلکه به کمک بیماران مى شتابند و آنانرانجات مى دهند . آنچه سعدى در گلستان آورده نمونه دسته اول است :
* بدیدم عابدى در کوهسارى  قناعت کرده از دنیا به غارى *
* چرا گفتم به شهر اندر نیائى  که بارى بند از دل برگشائى ؟ *
* بگفت آنجا پریرویان نغزند  چو گل بسیار شد پیلان بلغزند *
نهج البلاغه تقوا را به عنوان یک نیروى معنوى و روحى که بر اثر ممارست و تمرین پدید مىآید و به نوبه خود آثار و لوازم و نتائجى دارد و ازآنجمله پرهیز از گناه را سهل و آسان مى نماید , طرح و عنوان کرده است .
(  ذمتى بما اقول رهینه و انا به زعیم . ان من صرحت له العبر عمابین یدیه من المثلات حجزه التقوا عن التقحم فى الشهوات ) .
همانا درستى گفتار خویش را ضمانت مى کنم و عهده خود را در گرو گفتارخویش قرار مى دهم . اگر عبرتهاى گذشته براى یک شخص آینه قرار گیرد ,تقوا جلو او را از فرو رفتن در کارهاى شبهه ناک مى گیرد .
تا آنجا که مى فرماید :
(  الا وان الخطایا خیل شمس , حمل علیها راکبها و خلعت لجمهافتقحمت بهم فى النار . الا و ان التقوا مطایا ذلل حمل علیها راکبها واعطوا ازمتها فاوردتهم الجنه ) ( ۱ ) .
همانا خطاها و گناهان و زمامرا در اختیار هواى نفس دادن , ماننداسبهاى سرکش و چموشى است که لجام از سر آنها بیرون آورده شده و اختیاراز کف سوار بیرون رفته باشد و عاقبت اسبها سوارهاى خود را در آتشافکنند . و مثل تقوا مثل مرکبهاى رهوار و مطیع و رام است که مهارشان دردست سوار است و آن مرکبها با آرامش سوارهاى خود را به سوى بهشت مى برند .
در این خطبه تقوا به عنوان یک حالت روحى و معنوى که اثرش ضبط ومالکیت نفس است ذکر شده است . این خطبه مى گوید : لازمه بى تقوائى ومطیع هواى نفس بودن ضعف و زبونى و بى شخصیت بودن در برابر محرکات شهوانى و هواهاى نفسانى است .
انسان در آن حالت مانند سوار زبونى است که از خود اراده و اختیارىندارد و این مرکب است که به هر جا که دلخواهش هست مى رود , لازمه تقواقدرت و اراده و شخصیت معنوى داشتن و مالک حوزه وجود خود بودن است ,مانند سوار ماهرى که بر اسب تربیت شده اى سوار است و با قدرت و تسلطکامل آن اسب را در جهتى که خود انتخاب کرده مى راند و اسب در کمالسهولت اطاعت مى کند .
(  ان تقوى الله حمت اولیاء الله محارمه و الزمت قلوبهم مخافته حتىاسهرت لیالیهم و اظمات هواجرهم ) ( ۱ ) .
تقواى الهى اولیاء خدا را در حمایت خود قرار داده آنان را از تجاوز بهحریم منهیات الهى بازداشته است و ترس از خدا را ملازم دلهاى آنان قرارداده است , تا آنجا که شبهایشان را بیخواب ( به سبب عبادت ) وروزهایشان را بى آب ( به سبب روزه ) گردانیده است .
در اینجا على ( ع ) تصریح مى کند که تقوا چیزى است که پرهیز از محرمات الهى و هم چنین ترس از خدا , از لوازم و آثار آن است . پس در این منطقتقوا نه عین پرهیز است و نه عین ترس از خدا بلکه نیروئى است روحى ومقدس که این امور را به دنبال خود دارد .
(  فان التقوى : فى الیوم الحرز و الجنه و فى غد الطریق الى الجنه ) ( ۲ ) .
همانا تقوا در امروز دنیا براى انسان به منزله یک حصار و به منزله یک سپر است , و در فرداى آخرت راه به سوى بهشت است .
در خطبه ۱۵۵ تقوا را به پناهگاهى بلند و مستحکم تشبیه فرموده که دشمنقادر نیست در آن نفوذ کند .
در همه اینها توجه امام معطوف است به جنبه روانى و معنوى تقوى وآثارى که بر روح مى گذارد , بطورى که احساس میل به پاکى و نیکوکارى واحساس تنفر از گناه و پلیدى در فرد بوجود مىآورد .
نمونه هاى دیگرى هم در این زمینه هست و شاید همین قدر کافى باشد و ذکرآنها ضرورتى نداشته باشد .
________________________________________
تقوا مصونیت است نه محدودیت
سخن درباره عناصر موعظه اى نهج البلاغه بود , از عنصر ( تقوا) آغازکردیم : دیدیم که از نظر نهج البلاغه , تقوا نیروئى است روحى , نیروئىمقدس و متعالى که منشاء کششها و گریزهائى مى گردد , کشش به سوى ارزشهاىمعنوى و فوق حیوانى , و گریز از پستیها و آلودگیهاى مادى . از نظر نهجالبلاغه تقوا حالتى است که به روح انسان شخصیت و قدرت مى دهد و آدمى رامسلط بر خویشتن و مالک ( خود) مى نماید .
تقوا مصونیت است
در نهج البلاغه بر این معنى تاکید شده که تقوا حفاظ و پناهگاه است نهزنجیر و زندان و محدودیت . بسیارند کسانى که میان ( مصونیت) و (محدودیت) فرق نمى نهند و با نام آزادى و رهائى از قید و بند به خرابىحصار تقوا فتوا مى دهند .
قدر مشترک پناهگاه و زندان ( مانعیت) است اما پناهگاه مانع خطرهااست , و زندان مانع بهره بردارى  از موهبتها و استعدادها . اینست که على ( ع ) مى فرماید :
(  اعلموا , عبادالله , ان التقوى دار حصن عزیز , و الفجور دار حصنذلیل , لا یمنع اهله , و لا یحرز من لجا الیه . الا و بالتقوى تقطع حمهالخطایا ) ( ۱ ) .
بندگان خدا بدانید که تقوا حصار و باروئى بلند و غیر قابل تسلط است وبى تقوائى و هرزگى حصار و باروئى پست است که مانع و حافظ ساکنان خودنیست و آنکس را که به آن پناه ببرد حفظ نمى کند , همانا با نیروى تقوانیش گزنده خطاکارى ها بریده مى شود .
على ( ع ) در این بیان عالى خود گناه و لغزش را که به جان آدمى آسیب مى زند به گزنده اى از قبیل مار و عقرب تشبیه مى کند , مى فرماید نیروى تقوانیش این گزندگان را قطع مى کند .
على ( ع ) در برخى از کلمات تصریح مى کند که تقوا مایه اصلى آزادیهااست , یعنى نه تنها خود قید و بند و مانع آزادى نیست , بلکه منبع ومنشا همه آزادیها است . در خطبه ۲۲۸ مى فرماید :
(  فان تقوى الله مفتاح سداد و ذخیره معاد و عتق من کل ملکه و نجاهمن کل هلکه )
همانا تقوا کلید درستى , و توشه قیامت و آزادى از هر بندگى , و نجات از هر تباهى است .
مطلب روشن است , تقوا به انسان آزادى معنوى مى دهد , یعنى او را ازاسارت و بندگى هوا و هوس آزاد مى کند , رشته آز و طمع و حسد و شهوت وخشم
را از گردنش بر مى دارد و باین ترتیب ریشه رقیتها و بردگیهاى اجتماعى رااز بین مى برد , مردمى که بنده و برده پول و مقام و راحت طلبى نباشند ,هرگز زیر بار اسارتها و رقیتهاى اجتماعى نمى روند .
در نهج البلاغه درباره آثار تقوا زیاد بحث شده است و ما لزومىنمى بینیم درباره همه آنها بحث کنیم , منظور اصلى اینست که مفهوم حقیقىتقوا در مکتب نهج البلاغه روشن شود تا معلوم گردد که این همه تاکید نهجالبلاغه بر روى این کلمه براى چیست ؟
در میان آثار تقوا که بدان اشاره شده است از همه مهمتر دو اثر است :
یکى روشن بینى و بصیرت , و دیگر توانائى بر حل مشکلات و خروج از مضایقو شدائد . و چون در جاى دیگر به تفصیل در این باره بحث کرده ایم (۲ ) وبه علاوه از هدف این بحث که روشن کردن مفهوم حقیقى تقوا است , بیروناست , از بحث درباره آنها خوددارى مى کنیم .
ولى در پایان بحث تقوا دریغ است که از بیان اشارات لطیف نهج البلاغهدرباره تعهد متقابل ( انسان) و ( تقوا) خوددارى کنیم .
تعهد متقابل
در نهج البلاغه , با اینکه اصرار شده که تقوا نوعى ضامن و وثیقه است دربرابر گناه و لغزش , باین نکته  توجه داده مى شود که در عین حال انسان از حراست و نگهبانى تقوا نباید آنىغفلت ورزد . تقوا نگهبان انسان است و انسان نگهبان تقوا و این دور محالنیست , بلکه دور جایز است .
این نگهبانى متقابل از نوع نگهبانى انسان و جامه است که انسان نگهبانجامه از دزدیدن و پاره شدن است و جامه نگهبان انسان از سرما و گرما است , و چنانکه مى دانیم قرآن کریم از تقوا به جامه تعبیر کرده است : و لباس التقوى ذلک خیر  (۳ ) على علیه السلام درباره نگهبانى متقابلانسان و تقوا مى فرماید :
(  ایقظوا بها نومکم و اقطعوا بها یومکم و اشعروها قلوبکم و ارحضوابها ذنوبکم . . . الا فصونوها و تصونوا بها ) (۴ ) .
خواب خویش را بوسیله تقوا تبدیل به بیدارى کنید و وقت خود را با آنبه پایان رسانید و احساس آنرا در دل خود زنده نمائید و گناهان خود را باآن بشوئید . . . همانا تقوا را صیانت کنید و خود را در صیانت تقوا قراردهید . و هم مى فرماید :
(  اوصیکم عباد الله یتقوى الله فانها حق الله علیکم و الموجبه علىالله حقکم و ان تستعینوا علیها بالله و تستعینوا بها على الله ) (۵) .
بندگان خدا , شما را سفارش مى کنم به تقوا , همانا تقوى حق الهى است بر عهده شما و پدید آورنده حقى است از شما بر خداوند , سفارش مى کنم کهبامدد از خدا به تقوا نائل گردید و با مدد تقوا به خدا برسید .